|
|
|
|
|
بچه ها این نامه رو مادر یکی از دوستام که معلم دوم دبستان هم هست ، چند روز پیش از یکی از شاگرداش گرفته یا از تو کیفش برداشته – دقیقا نفهمیدم ، ولی جالبه بخونیدش ...
دوستم دارم عزیز (دوستت دارم عزیز) فقد نامه تا معلوم تر بنویس (فقط نامه تو معلوم تر بنویس) عزیزم قوربونت برم (عزیزم قربونت برم) این حرفا را خودم می زنم (این حرفا را خودم می زنم) تا گربونت برم عزیزم (تاقربونت برم عزیزم) عروس خانوم گربونت برم (عروس خانم قربونت برم) عزیزم غربونت برم الاهی (عزیزم قربونت برم الهی) عزیزم فقدر اگه دستم (عزیزم فقط اگر دستم) به هد برسه یک ماک (بهت برسه یک ماچ) بزرگ می بوسمد عزیزم خدا حافز(ذ) (بزرگ می بوسمت عزیزم خداحافظ)
دقت کنید چقدر کلمه ی (عزیزم) تو چند سطر به کار رفته و البته (قربونت برم) به چند مدل نوشته شده و فکر کنید به اینکه یک کوچولوی 8 ساله چقدر خوب احساساتشو بروز داده! عشق یعنی همین ، خنده هم نداره - که آفرین داره...
عشق یعنی نه زمان – نه مکان عشق یعنی هر لحظه لبریز از احساسات ناب
عشق یعنی من و ماهی کوموچو !!! 20/11/1388 Payam Khalajjj
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 2:14 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:46 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
||
|
|
|
|
|
ساده بودی مث سایه مث شبنم رو شقایق مث لبخند سپیده مث شب گریه ی عاشق
بی تو شب دوباره آینه روبروی غم گرفته پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته !
دلم گرفته ، بابا – دلم گرفته ، خیلی .. خیلی زیاد ..
وقت ِ راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن
رفتی و شب پر شد از من از من و دلواپسی ها رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها
رفتی .. و چه زود ... وقتی ما هنوز تجربه ای نداشتیم از مرگ !
خیلی وقتا با خودم فکر می کنم ، کاشکی بودی ... اگه بودی ، الان چه جوری بودیم – دغدغه های ذهنیمون چی بود ؟! اگه بودی ، فقرو کشته بودی یا ...
خیلی وقتا از خودم می پرسم : چرا اینجوری شد – چرا انقدر از هم دور شدیم ؛ بعد از تو ، چرا کم شدیم .. ؟ ما که همیشه سرشار بودیم از احساسات ناب ، چرا باید تحمل کنیم این تنهایی و دور شدن از همو ؟ چرا ...
و گاهی وقتا از تو می پرسم : اگه بودی من الان جوونتر بودم ، نه ؟!!! یعنی به هر چی می خواستیم می رسیدیم .. ؟ اگه بودی باغچه سبزتر بود .. مگه نه ؟ اگه بودی داد می زدی سر من وقتی ... اصلا بعضی وقتا چرا داد می زدی سر ما ؟!
وای اگه بودی شاید ماشین کوکیمو باز درست می کردی .. شاید بهمون گوشزد می کردی که درس بخونید و مثل من زجر نکشید .. اگه بودی – هر شب می خندیدیم ، به خاطرات کودکی ِ تو .. مگه نه ؟ یادته – یادته بهمون می گفتی باید ورزش کنید تا قوی بشید و با آدم بدا بجنگید ؟!!! یادته بهمون قول داده بودی که اسممونو می نویسی کلاس موسیقی ..؟ یادته می خواستی بهم رانندگی یاد بدی ؟ می دونی بابا ! الان بیشتر از همیشه دارم جای خالیتو احساس می کنم .. الان بیشتر از همیشه به کمکت احتیاج دارم ..! کاشکی بودی – کاشکی بودی و به این مرد تنها کمک می کردی ... کمک می کردی تا سقفی بزنه بر سر آرزوهاش ! تا خیس نشن دیگه زیر بارون غم ! تا دیگه سرما نخورن ، از این انتظار سرد و کبود .. ! اگه بودی – دیگه کسی جرات نمی کرد زخم زبون بزنه به لحظه های شاعرانه م .. دیگه کسی داد نمی زد سر شلختگی هایی که هیچوقت دست خودم نبود ..! اگه بودی – بغض ِ خسته ی همیشم ، مثل همیشه خریدار داشت – مگه نه ؟
ولی اگه بودی الان دیگه نمی تونستم ازت بپرسم – آخه پس کی بزرگ می شم .. آخه پس کی قوی می شم ..؟ کاشکی بودی و می دیدی که روزگار تلخ ، چقدر بدتر از اونروزها داره به ذهن تنهای من و ما زهر می پاشه .. کاشکی بودی و بهمون کمک می کردی ...
وای که چه درد بزرگی ِ – بزرگ شدن !
< نمی دانی که من در هر ستاره ، که مه را تا سحر یار و ندیم است و یا در چهره ی سرخ شقایق ، که خود بازیچه ی دست نسیم است نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم
نمی دانی که من در قطره ی اشک ، که روزی مظهر خشم تو بوده و یا در شط خونین افق ، که روزی منظر چشم تو بوده نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم
در اندوه غریبان – در آه بی نصیبان در آن شبنم در آن گل – در عشق پاک بلبل در ایام بهاران – در آب چشمه ساران در آن سرگشتگی ها – در این گمگشتگی ها نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم
من اینک در رواق کهکشان ها در آوای حزین کاروان ها در آن رنگین کمان پیر و خسته در آن اشکی که بر مژگان نشسته در آن جامی که خالی مانده از می در آوایی که بر می خیزد از نی نشانی از تو می بینم ، سراغی از تو می گیرم >
اگه بودی .. وای اگه بودی ... کاشکی بودی بابا .. وای کاشکی بودی ... 2/8/1387
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:53 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ...
کمی شاید دیر شده ولی خب دیگه :
سال نو مبارک عیدیتونو گذاشتم داخل وب آموزش گیتار - می تونیددانلودش کنید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 9:33 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ای به مرد ِ ناشناس ! هیچ چیز – دلیل هیچ چیز نیست ! آقای محترم ! فقر ، دلیل فاسد بودن دخترک ِ مظلوم و بی گناه چند کوچه آنطرفتر ما نیست ! خاک بد همیشه دلیل خوب رشد نکردن گیاه نیست .. چه بسا گیاهانی هستند که در خاک ِ خوب ، می رویند و بعد از روییدن به علف تبدیل می شوند .. من دیده ام که در خاک بد هم – گیاهان ِ خوب روییده اند – به خدا دیده ام ... بی وقفه نماز خواندن مردک ِ پُرریش ِ همیشه ، همیشه دلیل خوب و پاک بودن ِ او نیست ! شاید او آنقدر گناه کار است که فکر می کند با عبادت های ثانیه به ثانیه ، همه ی گناهانش بخشیده می شوند .. و کاش او این را می دانست که : ( خدای مسلمان هم ، به مسلمان خویش صدها سال پیش گفته است که گناهکاران نپندارند که به آنها فرصت می دهیم تا توبه کنند ؛ فرصت می دهیم که گناهانشان بیش و بیشتر شود .. نادر ابراهیمی ) و باز نادر در جایی دیگر می گوید : ( ما به نهایت احتیاج که می رسیم به یاد خدا می افتیم ، به اوج معصیت که می رسیم ، به یاد شیطان ؛ و درد آنجاست که در بسیاری اوقات ، احتیاج قرین گناه است . ) آقای محترم ! درست است ؛ من هم قبول دارم که همه ی نوازنده ها همیشه خوب نیستند ، همانطور که همیشه بد نیستند ؛ اما وقتی انسان کله پوک و تهی اندیشه ای گیتار نواخت ، دلیل بر آن نیست که همه ی نوازنده های گیتار انسان های مفسدی باشند ... چرا که کم هستند اشخاصی که گیتار را برای گیتار بخواهند – بنوازند – و سرود آزادی بخوانند .. ( تو اگر ویکتور خارا – شاعر و نوازنده ی گیتار شیلیایی را می شناختی – هیچوقت به پاک بودن نوازنده های واقعی شک نمی کردی ) چرا که در زمان حال پر شده اند اشخاصی که گیتاری به دست می گیرند برای جلب توجه و به قول خودشان کلاس گذاشتن و اصلاً نمی دانند که این بی احترامی به ساز است .. یا من حتی دیده ام که ساز را خریداری می کنند برای تزیین خانه شان ! و این دردناک تر است ... آقای محترم ! کسی که سازی می نوازد – و درست می نوازد و البته موقع نواختن آن را حس می کند و سر می رود از پاکی ِ صداها .. کسی که با صدای ساز خاطره آفرینی می کند – و کسی که صداسازی می کند بر ترانه های زنده و هوشیار، در بیشتر اوقات هنرمند خطاب می شود .. شهیار قنبری عزیز می گوید : ماًموریت ِ هنر ، بیداریست ! پس هنرمند واقعی فاسد نیست – نمی تواند که باشد – شاید چون وقتی برای آن ندارد ... ! هنرمند واقعی ، متعهد است ؛ متعهد به وفاداری ِ بی انتها ... راستی ! این تئوری سال هاست که با بن بست مواجه شده است – حرام بودن ِ صدا و تصویر ساز را می گویم .. و هستند هنوز (چه زیاد) کسانی که ساز را پَست و ابزار فساد می دانند .. و باز در اینجا هم به کمک نادر این مسائله را حل می کنیم .. گیریم که ساز بد است ولی نادر می گوید : ( این که تو با فاسد کنار بیایی ، با اینکه تو از ابزارهای فاسد برای دفع فساد استفاده کنی ، خیلی فرق دارد. ) آقای محترم : هرگز بدون تفکر ، به اعتقادات هیچکس حمله ور نشوید .. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست ! آقای محترم ! محترم بمانید ... 1387/4/15 آقایی ناشناس در نظرات شخصی یکی از وبلاگ هایم نامه ای مفصل نوشته بود و اشاره کرده بود که : نوازندگان گیتار ، انسان های خوبی نیستند ! و این شد که من در جواب اینچنین نوشتم ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:22 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
احتمالاً مرگ چیزی نیست جز خندیدنی دوباره و در زمان حال ، این فقط تویی که می دانی چقدر گران بهاست ! کوچکتر بودم ؛ خیلی کوچکتر از حال ، انقدر که از شنیدن کلمه ی عشق ، دلم ( به زبان عام ) هُری می ریخت ؛ سرخ می شدم ، خیس عرق می شدم ، زبانم به لـُکنت می افتاد ، خجالت می کشیدم و دست پایم می لرزید .. آری ، آن زمان بود که تو را میان دیوان ِ قدیمی ِ حافظ مادرم جُستم . ولی تو – میان برگ برگ ِ آن دیوان چه می کردی ؟ دروغ چرا ؟! من آن زمان که هیچ – هم اکنون هم حافظ نمی خوانم ، شاید چون نمی فهمم ! ولی آنروز دیوان ِ حافظ مادر را یواشکی وقتی در خواب شیرینی بود از زیر مُتکایش برداشتم ( حسی و شاید نیرویی مرا به این کار واداشت ) ، نگاهی سَرسَری به آن انداختم – سَرسَری برای اینکه خوب می دانستم آن دیوان چه ارزشی دارد برای مادر ، پس باید خیلی زود باید آن را بر می گرداندم سر جایش ! مادر در گوشه و کنار کتاب جملاتی را نوشته بود ؛ جملاتی که به رنگ عشق بود - طعم عشق می داد ، معطر بود ، آرامش داشت ؛ ولی من انقدر کم سن و سال بودم که از عشق فقط ترس و دلهره اش را می شناختم و قدغن بودنش را ؛ دیوان را سر جایش برگرداندم . دو روز بعد در فرصتی مناسب باز دیوان مادر را برداشتم و تمام جملات خفته در دلش را، در دفتری کپی کردم .. مادر روی اولین صفحه ی دیوان نوشته بود : از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت ... و در صفحات ِ بعدی هر جا که جایی خالی پیدا کرده بود ، سخنی نوشته بود ؛ شاید باور نکنی ولی یکی از کارهای روزانه ی من این شده بود که قبل از خواب و بعد از هر بیداری ( با این که معنی خیلی از کلمات را نمی فهمیدم ) آن جملات را مطالعه می کردم .. نمی دانم چرا ؟ یعنی در آن موقع نمی فهمیدم و نمی دانستم که چرا آن جملات آنقدر دوست داشتنی و جذاب و آرامش بخش بودند . و براستی که برایم جذاب بودند ؛ و بعد ها فهمیدم که از جادوی آن جملات بود که تازه و شاداب می شدم – امیدوار می شدم . اما حرف اصلی هنوز مانده است ... و بعد .. بزرگتر شدیم ؛ عشق را به خوبی شناختیم و در کنارش فقر را تجربه کردیم و در کنارش فحشا را دیدیم و در کنارش انواع دزد ها و دزدزده ها را ... و بعد دلمان تپید برای کشورمان – کشور آفت زده – کشور غارت شده .. و بعد .. دلمان سوخت به حال خودمان ... بگذریم ... چیزی نگذشت که مادر از علاقه ی من به آن جملات آگاه شد ... یادم است روزی با خجالت از او پرسیدم این نوشته ها از کیست ؟ گفت : نادر ابراهیمی ... یادش بخیر – دایی ، همسایه ی دیوار به دیوار ما – کتابخانه ی بزرگ و پر محتوایی داشت ؛ و دست بر قضا حدود هشتاد درصد از آثار تو میان انبوه کتاب ها ، خودنمایی می کردند و به روایتی ، گل کتابخانه به حساب می آمدند .. یادش بخیر ، خواندن آن همه کتاب چه لذتی داشت .. وباز هم دلم می خواهد بگویم یادش بخیر - چه روزهای زیبایی که رفتند و دیگر هیچگاه برنگشتند و هیچوقت قدرشان را ندانستیم و شاید نخواستیم که بدانیم ... و اکنون نادر خوب ! با تو – بی تو ، خستگی – چه بد – شانه هایمان را می آزارد ! و این فقر فرهنگ است که بیشتر از پیش گرسنگی ذهن را تبلیغ می کند ؛ که زیاده خواهی – که لذت نبردن از لحظات ِ شیرین را ... و می خواهم این را هم بدانی .. دوست داشتنی ترین لحظه ی ذهن من وقتی است که به تو می اندیشم .. و می دانم – خوب می دانم که تو : مرد خداحافظی همیشگی نیستی ... 21/3/87 Payam khalajjj باید می نوشتم – باید باز به خودم سر می زدم .. با کسی – باید که درد و دل می کردم و چه کسی بهتر از تو ! ( بقیه ی نامه هایی که به نادر نوشتم ، براستی که محرمانه ست .. پس برای انتشار درون وبلاگ بسنده می کنم به همین یکی ... و از بغض سر می روم و درون خود گم می شوم ! ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:13 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ی نهم عزیز من ! روزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگار ِ دشواری باید نگهبان اعتبار شب های شفاف و پر شکوه ، کهکشان شیری ، و شب های فروریزنده باشیم ... شاید بگویی : (( در زمانه یی چنین ، چگونه می توان به گزمه رفتن در پرتو ِ ماه ِ پُر اندیشید ؟)) و شاید نگویی ؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده ای و باز خواهی شنید . (( آنکه هرگز نــــان به اندوه نخورد و شب را به زاری سپری نساخت شما را ای نیروهــــای آسمـــانـی هرگز، هرگز، نخواهد شناخـت )) گوته اگر فرصتی پپیش بیاید – که البته باید بیاید – و باز هم شبی مثل آن شب های عطر آگین ِ رودبارَک که سرشار است از موسیقی ِ ابدی و پر خروش ِ سرداب رود ، در جاده های خلوت خاکی قدم بزنیم ، دست در دست هم ، دوش به دوش هم ، باز هم به تو خواهم گفت : گوش کن ! گوش کن بانوی من ! در آن ارتفاع ، کسی هست که ما را صدا می زند ... و تو می گویی : این فقط موسیقی ِ نامیرای افلاک است ... ما هرگز کهنه نخواهیم شد . چهل نامه کوتاه به همسرم اثر : نادر ابراهیمی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1:57 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
جای ساعت روی دیوار خالی ست .. زمان کجاست ؟! زمان را مادر .. ، ندزیده است – فقط برای مدت کوتاهی آن را برداشته است .. تا ( من ) پیر نشوم .. چه از خود گذشتگی تلخی دارد مادر .. لحظات مرا بر می دارد و به قلب خسته ی خود می سپارد .. پیر تر می شود .. اما آیا این پیری به نفع من است ؟ نبود ِ زمان یعنی توقف ؛ و گاها" پسرفت ذهن ! مادر ! مرا به سوی توقفگاه هَل نده ! مادر ! مادر خوب و مهربانم که سال هاست پیش همیم و افسوس که روزهای متوالی است که قلب هایمان چه دورند از هم ! آخر از خود گذشتگی هم حدی دارد .. مرا دریاب .. مادر، دل من تنهاست .. دل شیرین زبان دیروزت سخت گرفته است ؛ آن را دریاب ، دستی بر دستش بگذار! مادر! نیازهای کودکانت را بشناس .. یک ساله ، شیر می خواهد – پنج ساله ، عروسک .. و بیست ساله ..؟ آخ مادر .. مادر ِ عزیزم ! تا تو نخواهی ، هیچکس نمی تواند ؛ آخر غیر از تو چه کسی درک کند ، که کودک ِ بی دست و پای دیروزت که حرف زدن را هم یاد نداشت ، بزرگ شده است ، انقدر بزرگ که حتی – رنگ سرخ – را بیشتر و بهتر از تمام نقاشان نامی ِ جهان می شناسد .. رنگ سرخ یعنی : عشق .. دیدی مادر ، من می شناسمش .. به خدا می شناسمش ؛ خوب ِ خوب هم می شناسمش . انقدر خوب که آفریننده اش به من حسادت می کند که چرا بهتر از او ... بهار نزدیک است .. چقدر تازه و شاداب ؛ چقدر شفاف است ، رنگ بهار .. مادر! ساعت را به دیوار بازگردان ؛ دیوار ، قلب می خواهد .. اگرچه قلبی مصنوعی .. و من ... دارد دیر می شود – نگذار بوی تنهایی و بی کسی و کهنگی عطر خانه را برباید .. افسردگی – مهمان ناخوانده نیست .. افسردگی غولی است که از نداشتن؛ که از تنهایی؛ که از فقر ِ دل ، زاده می شود .. یادگار پدر بزرگ را – سرما زد .. یادگار پدر بزرگ ، درخت پرتقالی بود که هنگام وداع .. با دستهای خودش از حیاط خانه ی قدیمی شان به بیرون کشید و به باغچه ی بی آب و علف ِ حیاط خانه ی ما هدیه داد .. من اسمش را گذاشته بودم : قلب باغچه .. قلبی که به من ثابت کرد ، عشق ، همیشه سرخ نیست ! چه می دانم ، شاید هم سرما کاره ای نبود .. غول تنهایی بود که قلب ِ قلب ها را تسخیر کرد .. گفتم شاید ! برای پیشرف ، انگیزه – لازم است .. و اگر نباشد – حتی زمان هم ؛ باز می ماند از حرکت ... ساعت را به دیواربازگردان .. نو کردن ِ عادت ها کار توست و پوشیدن افکار ، کار ما .. مادر ِ خوبم ! دوست داشتن ِ تو همیشگی است ؛ پرستیدن ِ تو همیشگی است ، از عطر نفس هایت ، سر رفتن هم ، همیشگی است .. چه باشم چه نباشم .. از چه می ترسی ؟! مادر – آه مادر .. نیاندیش که اگر (من) دو تا شود .. تو ، تنها می شوی .. نه مادر ... این انفرادی سرد را تو – فقط تو می توانی نابود کنی .. ثابت کن که می توانی ... پس قول بده وقتی رسم عید را به جای آوردی و دیوارهای خانه ی قدیمیمان را خوب شستیم و تمیز تمیز شد - آنوقت آن قلب مصنوعی ، همان تیک تاک ِ خسته را دگربار به سینه اش بازگردانی .. که اگر اینچنین نکنی ، از غم تنهایی فرو خواهد ریخت .. و بعد .. ما را دریاب !!! مـــا د ر ! 5/12/86 نامه ای به مادر .. ---------------- ماه هاست که با هم حرف نمی زنیم .. ماه هاست که سردرگمم .. مقصر من بودم یا اوست ؟! نادر می گوید : ( قهر ، زبان استیصال است ؛ قهر ، پرتاب ِ کدورت هاست به ورطه ی سقوط موقت ؛ و این کاری است که به کدورت ، ضخامتی آزارنده می دهد . قهر ، دوقفله کردن دری است که به اجبار ، زمانی بعد ، باید گشوده شود ، و هرچه تعداد قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکمتر ، در ، ناگزیر ، با خشونت ِ بیشتر گشوده خواهد شد . ) درست می گوید .. اما چگونه بازگردم به قبل از قهر ؟! چگونه .. ؟ کلید قفل ها را گم کرده ام .. مستاصل شده ام .. خسته .. درمانده .. وترحم هیچکس مرهم نیست .. اصلا ترحم ، مرهم نیست .. پیری ِ زودرس آزارم می دهد .. و بیشتر از آن وقتی فقط به فکر گدایی کردن ِ محبت می افتم .. با کسی باید – باید که حرف بزنم .. باید که خالی شوم از این کهنگی .. اما ... چه کسی حرف مرا باید بفهد ؟ و این سوالی است که سال هاست در صندوقچه ی ذهنم باقی مانده است و هنوز خاک میخورد ..!!! Payam Khalajjj |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 2:17 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه ی یک دختر زشت به پروردگار پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه – در زندگی بی پناهش بیــداد می کند .. به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را به تو می نویسم آنقدر احساس بدبختی می کنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی – امکان ناپذیر است .. می دانی خدا ! سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است .. مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ .. نه ، خدا ! به خدا نیست ... بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود ، جوانی زیبا را خرید .. نتیجه ی این معامله ی وحشتناک ، من بودم ! بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده ی زیبایی پدرم باشد .. هنگامی که در نه سالگی برای ِ نخستین بار به آینه نگاه کردم ، به چشم خود دیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره ی وحشت انگیز مادرم !.. سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی ، همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان ، ثروت مادرم را هم برد ؛ و همراه با ثروت مادرم ، پدرم را ... تا آن زمان ، علیرغم چهره ی زشتی که داشتم ، زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود ، که در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنیم .. تنها هنگامیکه فقر سایه ی نامیمون خود را بر چهره ی زشتم افکند ، برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !.. در دوران ِ تحصیلی همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سر و کارم با کتاب بود .. همه ی تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم ، زهی تلاش بیهوده ! دوران بلوغم بود .. همه ی سلول های بدن درمانده ام از من و احساسات ِ من ، ( من ) و ( احساسات ) متقابلی می خواستند .. دلم وحشیانه آرزو می کرد که بخاطر عشق یک جوان ، هرچقدر هم وامانده ، بطپد.! نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن ، در زیر دلم یک لرزش خفیف و سکر آور ، وجودم را برقص آورد .. می خواستم و از صمیم قلب آرزو می کردم – که هر یک از تپش های قلبم انعکاس ناله ی شبانه ی عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه ی عشق من می بود . دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب ناپذیری که زاییده چهره ی نفرت انگیز من بود ، جوانی از جوانان روزگار ، دلم را می دید .. و می دید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است .. تا چه پایه می تواند دوست بدارد . در اینجا ! در این دوران ِ ظاهربین ِ ظاهر پرست ، دل صاحبدلان را آشنایی نیست .. برغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی ِ مطرودم را گرفت ، نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست .. تنها بستر تک افتاده ام می داند که شب ها بخاطر آرامش دلم ، چقدر دلم را گول زدم .. همه شب ، هر شب به او – به دل بی کسم – قول می دادم که فردا .. مونسی برایش خواهم یافت .. و هرروز – همه روز ، به امید پیدا کردن قلبی آشنا ، نگاهم نگران صدها نگاه ناشناس بود .. آه ! ای سرنوشت المبار !.. ای زندگی مطرود ؟.. در جستجوی دلی آشنا هروقت هر کجا رفتم ، هر کجا بودم این زمزمه ی خانمانسوز به گوشم رسید : دختر خوبی است .. بی نهایت خوب ! .. اما .. افسوس که .. زیبا نیست ! هیچ زیبا نیست ؟ تنها تو می دانی خدا ، که شنیدن اینچنین زمزمه ی اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است ، چقدر تحمل ناپذیر و شکننده است ! و این ، پروردگارا ! به عدالتت سوگند که .. شوخی نیست ، شعر نیست ، تراژدی ِ خلقت است ! تراژدی زندگیست ! .. خداوندگارا ! اشتباه می کنم – اینطور نیست !؟ *** هیجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید .. بیشتر از آن نمی توانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم این کار را بکنم .. مادرم میل داشت این کار را بکنم .. مادرم میل داشت که تکلیف آینده من هر چه زودتر تعیین شود ! آینده ؟ چه آینده ؟ کدام آینده ؟ مشتی موی کز کرده ، یک جفت دست کج و معوج نازک ، یک بینی پهن تو سری خورده ، با دودیده لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی هیچ ، و یک زندگی پوچ ، چه آینده ای می توانسته داشته باشند ؟ جز حسرت سینه سوز .. عزلت شباشب شکن .. اشک .. اشک پنهانی .. *** نگاه های نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز ، استخوان هایم را آب می کرد .. هیچ دلم نمی خواست قابل ترحم باشم .. اما .. مگر با خواستن دلم بود ؟.. قابل ترحم بودم . علتش هم خیلی ساده بود ، نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم .. و نه .. آه ! خداوندا ! درباره ی زیبایی دیگر چه بگویم ؟! *** با خاطری نگران ، خاطری بی نهایت نگران و آشفته ، برای تسلی دل تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم .. چه شب ها که در دوزخ دانته هاج و واج ماندم و سوختم .. و در عزای مرگ جانخراش (گوریو)ی واژگونبخت ، چه فلسفه های وحشتناک که درباره ی کمدی زندگی و طمع بی پایان زندگان از (چرم ساغری) بالزاک اندوختم... با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سرگشته ، هم پیاله شدم .. در اتاق ماتمزده ام چه ساعت ها که بخاطر قهرمان ( اتاق شماره 6 ) چخوف گریستم .. مدت ها (دیکنز) دوش به دوش (داستایوسکی) دل درهم شکسته ام را با آتش آشیانسوز قهرمان تیره روزشان ، کباب کردند. و پهلوانان یاس آفرین (کافکا)آخرین ستون امیدم را بر زندگی نومیدم ، خراب کردند. خداوندا! دیگر چه بگویم ؟ چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یکطرف و پیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم ، جز خداوندان زمین مونسی نداشتم .. تا اینکه .. یک بار احساس استخوان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد . یکوقت عملا دیدم که دارم پیر می شوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام ، پیدا نیست !.. تنفر شدیدی نسبت به هر چه شاعر است و نویسنده است در من بوجود آمد .. چون یکباره بخاطرم آمد که این انسان های معروف ، که ظاهرا خدای معنویات هستند ، هرگز صمیمانه درباره تیر بختانی چون من که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند ! هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختر زشت رویا چون من شده باشند . و اگر تصادفا هم چنین کاری کرده اند .. پایه اش براساس ترحم بوده نه محبت ! ترحم ! ترحم. آری! خداوندا! قلب هیچکس نباید بخاطر من – بخاطر قلب من – بطپد ، برای اینکه اصلا نیستم ! نه ، خدا! خدا ، منهای زیبایی مفهوم زن چیست ؟ من چیستم ؟ در حیرتم ، پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من ، این حقیقت برای تو آشکار نبود ؟ مرا چرا آفریدی ؟ برای چه ؟ برای که آفریدی ؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی ؟ برای این کار وسیله دیگری جز ( زشتی ) این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟! پروردگارا! من متاسفم که تحمل زندگی با این همه خفت ، از توان من خارج است !.. من همین امشب به آستان تو بر می گردم .. تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! این سینه ی خشک بدرد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم .. یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد .. جوانانیکه عظمت عشق را – برغم صفای دل ، در برجستگی پستان ها جستجو می کنند! من موی سرکش و پریشان می خواهم تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! این فکر عمیق بدرد من نمی خورد ، به چه دردم می خورد ؟ .. من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهوم دل به هرکس و ناکس ببازم !.. پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم .. و این گناه من نیست .. مرا بخاطر گناهی که ندارم ببخش .. پایـــان نوشته شده از کتاب نامه های سرگردان نویسنده : کاراپت دردریان ( معروف به کارو ) .. << برادر ویگن ، سلطان جاز ایران >> تاریخ ثبت کتاب : 1/1/1345
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:39 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
گرچه از هم دوریم ، فرسنگ ها ؛ ولی قلب ، این قلب ِ تنها دوری ِ آفریننده ی ( ستاره آی ستاره ) را باور ندارد ؛ پس بی وقفه می تپد برای ِ تو – برای ِ آسمان ِ پرستاره ی ذهن ِ تو ؛ برای خاطرات زیبایی که با ترانه های ِ بیدارت ، برای ِ جامعه ی خسته و نگران ِ ما بجا گذاشتی و .. می گذاری ... کار شیرینی است عشق ورزی به این سبک – سبک ِ همیشه ماندگار ِ تو .. پس ( عشق است ) ، این همه با تو بودن ها را ، ( عشق است ). ساده بگویم : ( دوستت دارم ) هایت را ، دوست دارم ؛ همیشه برای ( همیشه غایب ) ت می میرم ؛ با هر بار شنیدن ِ ( لالالالا دیگه بسه گل ِ لاله ) بیدارتر می شوم ؛ از عطرافشانی ِ ملودی ِ خوب ِ ( بوی ِ خوب ِ گندم ) مست می شوم ؛ به ( نجوا ) هایت احترام می گذارم ؛ ( کودکانه ) را می پرستم .. من اما در حسرت ِ حتی یک بار شنیدن ِ ( شام آخر ) ت بدجور مانده ام ! می دانی ! وقتی به ترانه ای از تو بر می خورم که تا بحال نشنیده ام ، ( از خودم بدم میاد ) ...! ... بهتر است این واژه بازی ِ کهنه را رها کنم و همچون نابلدان و ضد ضرب حرف ها را بهم نبافم ! می خواهم بروم پای ( حرف ِ ) دل و سوالاتم را از تو بپرسم و شاید فقط از دل ِ خودم ! البته می دانم این بی ربط گفتن هایم به بزرگمردی چون تو بر نمی خورد ! و ای کاش به کسی هم برنخورد !!! شهیار عزیز ! می خواهم بدانم ، براستی اگر واروژان بزرگ نبود ؛ اگر آرمیک عزیز با آن پنجه های طلایی و با نخ های ظریف ساز جادویی اش بر کوبلن ترانه هایت ملودی ِ ابریشم نمی بافت ؛ اگر فرهاد ، با صدای ِ بی صدا فریاد نمی زد ؛ اگر غم زیبای فریدون نبود .. شهیار ، هم اکنون هم شهیار بود ؟ اگر رقص صدای ِ گوگوش ، اگر صدای اعجاب انگیز داریوش ، اگر حنجره طلایی ابی نبود ، اگر .. و اگر .. این آواهای ِ ماندگار نبودند که ترانه هایت را به گوش ِ جهانیان برسانند ، شهیار ، باز هم شهیار ِ دوست داشتنی ِ مردم ِ خوب می شد ؟! گرچه می دانم .. و حتی خوبتر می دانم – اینها که گفتم ، از بزرگی ِ بزرگترین ترانه سرای ِ ایران و جهان هیچ نمی کاهد .. اما تو خوب می دانی که حرف ِ دل را باید زد ... پس ( یادم باشه ، یادت باشه ) سرزمین عشق را >> هرچند که گم شده است << باز هم قسمت کنیم ؛ تو با من – من با تو – ما با ما ... ( مرا ببخش ) اگر بد می نویسم ؛ خوب نوشتن محیط عارفانه – عاشقانه می خواهد ؛ و این محیط ، محیط ِ پر درد ما ، عشق را فراموش کرده است و عرفان را اصلا نمی شناسد .. بگذریم ... با اینحال من هنوز و خیلی وقت است که عاشقم ؛ عاشق رنگ صدایت ، عاشق قلم افکارت ، عاشق خوبی ها ، پاکی هایت ؛ ( عطر تو ) همیشه با ماست . ( تمام ناتمام من ، با تو تمام می شود ) ؛ پس اگر نه هنرمندانه – که صادقانه – ( می نویسم ، می نویسم از تو ، تا تن کاغذ من جا دارد ) .. بدرود عشق جاودانه ! بدرود . . . نامه ای به شهیار اصفهان ، شهر ِ زیبای ِ تنها 6 / 6 / 1386 پیام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:27 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
درکم کن ؛ درکم کن ، بغض هایم را بفهم ، اشک هایم را بخوان ، جستجوکن مرگ هایم را در تبخیر زمان . درکم کن ؛ خاطراتم را بشمار ، بدی هایم را بخش .. مرا نکشان تا اوج نفرت ها ؛ با خودخواهی کینه نیافرین ، درکم کن ؛ قیامت ، همین حالاست .. اکسیژن به ریه هایم نمی رسد .. خیلی وقت است که دیگر خواب تو به چشم هایم نمی آید .. آری ، قیامت همین حالاست ؛ بی خیال گذشتن از کنار احساسات . دیگر دلیل بودن و ماندن را در چه بدانم ، وقتی موسیقی پنهان نگاهم را نمی شنوی ؟ وقتی لحن صدایم را ، وقتی غم خنده هایم را نمی فهمی ؟ درکم کن ؛ درکت می کنم ، می نوازمت ، عاشقترینت می کنم .. اما اول گلی انتخاب کن از صحرای دلم ! دیشب به گیتار گفتم : ملایم ترین قطعه اش را بنوازد ، برای سر سختی هایت ! لج بازی هایت برای چیست ؟ رنگ عوض کردن هایت ، می ترساندم . درکم کن و آوازی بی نقطه برایم بخوان .. مثل آنشب ( که هیچوقت نبود ) غرق رویاهای شیرینم کن ! کم نباش ؛ می بارم ، هرروز پربارتر ... بیا ... تو کجایی ؟ مثل سال ها پیش ، هوز می سوزم .. چرا آن عشق سرد آهن گداخته اش را از سینه ام بر نمی دارد ؟! درکم کن ، دوستت دارم ها را بفهم .. پیش پا افتاده نمی شوند اگر واقعی باشند .. اگر اصل باشند . مگر تا کی هستی ، مگر تا کی هستیم ؟ تا کی ؟ اج بازی تا کی ؟! پیانو ها را دوست بدار .. رویای کوبلن ها را ؛ حتی قصه تکراری بوم های نقاشی را . پشت ماه ، هیچ کسی تنها نیست ، چون اصلا کسی آنجا نیست .. پشت ماه ، قبرستان ستاره هاست و پشت این کوه ، پایان خورشید . قله هم انعکاس معکوسی دارد ، رو به پایین ، حتی قله هم آخری دارد .. و حرف عشق شکل قدیم را ، اما بوی کهنگی نمی دهد.. لبخند ژوکوند را دوست ندارم ، سهراب را چرا اما ! درکم کن ، ماهی هزار رنگ دریای غروب ! تا کی دوست داشتن را با زبان سازم فریاد بزنم ؟ تا کی باران اشک هایم را پشت سیم های زمختش پنهان کنم ؟ پیر شده است این ساز .. پیر شده است این دل .. قصه ی خواستن سال هاست که تکراری شده .. تکراری تکراری ؛ اما هنوز حرف دارد .. هنوز حرف دارم ! بیش از این آزارم مده .. پرهای مرغ زندگی را نبند .. رهایش کن .. دل در اسارت یعنی : سنگ ؛ آزاد شو ، رهایش کن ، نگریانم ، نگریانم . 16 اسفند 1385 اصفهان - شهر زیبـای تنـها پیــام خلــج |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
هستي بخش واژه هاي سرد ، براي چه اين چنين غمگيني ، از چه اين چنين دلگيري ، از دلهاي سربي ، از نگاه هاي منجمد يا دلمردگي انسانهاي خاكستري . خسته ام ، خسته اي ، مي دانم ، هر دو خسته ايم از اين روزهاي سرد و بي خاطره ، از فرياد هايي كه هر لحظه درسكوت جا مي مانند ، از آدمكهايي كه هر روز پشت نقابهاي سنگي خود پنهان مي شوند ، از فرداهايي كه به خاطر رسيدن به آن ، امروز را تباه مي كنيم . ما انسانها هميشه در انتظار فرداييم ، ولي فردا را در لحظه از دست مي دهيم . با اين همه هنوز در پس خاكستر عشقهاي واقعي ، اميد سوسو مي زند ، ا لبته نه اين عشقها ي رنگي كه عمرشان به اندازه گذر شهابي از آسمان است .. نه !! . . بگذريم زندگي راه درازيست پر از بيراهه ها ، سخت است پيدا كردن راهي كه به افقي طلايي ختم شود . . و از آن سخت تر، پيدا كردن همراهي همنفس. چشمانت را باز كن ، آسمان را به تماشا بنشين ، به آبي ترين آبيش دل ببازو به آفتابي ترين لحظه اش عاشق شو ، يا به گفته يك شاعر: (( مي توان عاشق شد عاشق زيبايي عاشق شبنم ناز در سحرگاه اميد مي توان جاري شد در غروبي تنها عشق را احساس كرد مي توان عاشق بود !!! مي توان عاشق شد !!! مي توان عاشق ماند !!! )) به راستي مي توان عاشق ماند.. ؟!! - مي گفتي : بر خلاف جهت رودخانه شنا كنيم . . . كاش مي شد.... كاش مي شد حتي كمي از ستاره ها را از دل سياه شب دزديد و به خورشيد هديه كرد ... اي كاش اين دلهاي سنگي ، غم نهفته در سيم هاي گيتار را درك مي كردند ، غمي در منتهاي تنهايي : چيزي كه تو در هر نت با ريتم نفسهايت به آن جان دادي . اي كاش مردم خسته ما ، از پشت ديوار هاي غمگين و بلند ، دريچه اي به سرزمين سبز رويا باز مي كردند .. كاش مي توانستيم بر اين باور برسيم كه : (( مي توان با يك گليم كهنه هم روز را شب كرد و شب را روز كرد ، مي توان با هيچ ساخت )) افسوس ... همه اين اي كاش ها ، آرزو ايست بي استجاب .... چه مي شود كرد ؟! در نوشته هايت از خنده دخترك كوبلن خاطره هايت سخن گفتي ، خنده اي كه سالهاست در قفس شيشه اي بر جا مانده است . خنده اي معصوم و عاري از گناه . چه مي دانيم شايد دخترك نيز در پس اين خنده ، غمي غريب ، پنهان دارد . غم تنهايي .... غم بي هم نفسي ..... ويا شايد غم عشق ...!! چه مي دانيم !!؟ گفتني ها كم نيست ؛ گفتني هايي كه در لحظه زيبايند و در باطن وجود ، بي رنگ . . . بيا در پس درياي پر تلاطم افكارمان ، كمي به پاكي قاصدك ، به زيبايي رنگهاي پاييز و به سادگي زمستان بينديشيم و مانند بهار سبز باشيم و به ديگران ملودي زيباي باران هديه دهيم . . . خداحافظ . . . 24/5/1386
چندی پیش ، این نامه ی پر احساس را عزیزی بزرگوار برایم فرستاد ... به پاکی افکارش احترام می گذارم و این ملودی زیبای خیس از عطر باران را با تو ، همراه همیشه ، قسمت می کنم .. باشد که عشق ، همیشه برای عاشقان واقعی باشد و نه برای نابودی شاپرک های تنهــــــا ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 2:47 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
گفتم شاید جالب باشه .. خب اینم یه جورشه ... عشق ورزی به زبان ساده .. البته به نظر من این نوشته ها گرچه ساده اما صادقانه نیست .. نمی دونم ، شایدم هست ... نظرتون برام مهمه .. پس نظر بدید ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 5:47 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:52 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم : اسفند دود کن ، بوی اسفند همیشه کوله باری از خاطرات خوب به همراه دارد ، و ماه اسفند آرامش بخش است ؛ و باز گفتم : چیزی بگو ، دل غمگین ؛ برای او – چیزی بگو .. بدون مکالمه ، عشق به جان کندن می افتد ؛ چیزی بگو ... (( از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت ؛ حتی اگر عاشق نیستی هم از عشق سخن بگو تا دهانت به شیرینترین شربت های معطر جهان شیرین شود ، تا کدورت از روحت – همچو ابلیس از نام خدا بگریزد .. بی عشق ، هیچ سلامی طعم سلام ندارد ، هیچ نگاهی عطر نگاه ...)) ( نادر ابراهیمی )
سلام روزهاست در این فکرم – که دوستت دارم ها را چگونه شروع کنم ، که پایدار بمانند – که نخشکند ، که تکرارشان ناخوشایند نباشد . می دانی ! همیشه خداحافظی سخت نیست ، آغاز هم سختی های خاص خودش را دارد ، دردسرهایش چه بسا که بیشتر از مکالمه با نگاه است ، بگذریم .. رویای رسیدن دست هایمان به هم ، زیباترین حادثه ای است که ذهن می تواند تصور کند ؛ و ذهن ما این اندیشه را باور دارد و به حقیقت مبدل خواهد کرد .. بیا ساده ساده شروع کنیم – با هم – نگران نباش ، در میانه راه ، عشق هم به ما خواهد پیوست . پس برویم سر حرف دوستت دارم ها و سادگی ها را به سادگی گذر نسیم از روی صحرایی پر گل ، باور کنیم ...
(( دوستم داشته باش ؛ دوستم داشتـــــه باش ؛ بادهــا دلتنگنـــد ، دست ها بیـــهوده ، چشـــم ها بی رنگند ؛ دوستم داشته باش ؛ شهرها می لرزند، برگ ها می سوزنــد ، یادهـا می گندنــــد ؛ باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ســـاز ؛ دوستم داشته باش ؛ سیب ها خشکیده ، یاس ها پوسیــده ، شیـــــر هم ترسیـــــده ؛ دوستم داشته باش ؛ عطرها در راهند ، دوستت دارم هــا آه چـــــه کوتــــاهـنــــد ؛ دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران ، گرمتر از لبخند ، داغ چــــون تابستـــــان ؛ دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شـد ، نابتــــر ، روشنتــــر ، بـارور خواهم شـد ؛ دوستم داشتـــه باش ؛ برگ را بــــــاور کـن ، آفتابی تـــر شــو ، باغ را از بـــر کــــن ؛ دوستم داشتـــه باش ؛ عطرها در راهنــــــد ، دوستت دارم هــــا آه چــــه کوتـــاهند ؛ )) ( شهیار قنبری )
و انسان باید پاک باشد تا عشق بورزد – تا دوست بدارد ؛ پس شک نکن ، دوستت دارم هایم همشان رنگ عشق اند ، مستحکم و پایدار .. و اینک که عشق هم به ما پیوسته است – با هم – آرزویی می کنیم : به امید روز که همه انسانها ، عاشقانه زیستن و عاشقانه نگریستن را بیاموزند و تجربه کنند ... ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ پیام
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 2:44 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||
|
|
|
|
|
. . . با مداد می نویسم ، چون دوست ندارم – برای همیشه – خاطرات کاغذینم ، زخمی بر پوست یادهایت یا تیری زهر آلود بر صفحه ی احساساتت بشوند . . پس با مداد می نویسم تا روزی پاک شوند ، بدی هایم . . .
برای اولین بار می خواهم نامه ای بنویسم به شاخه گلی که در ذهن ، سرخ می پندارمش؛ عاشقانه خواهد بود یا نه ، نمی دانم ؛ ولی خوب می دانم که حرف به حرف و کلمه به کلمه اش از قلب تنهایم تراوش خواهد کرد و چون از قلب برون می آید ، به قلب مهربانش خواهد نشست ؛ و این تصور من است . ملودی صدایش را دوست دارم ؛ به او دل نبسته ام – شاید چون انسان است ! و انقدر امیدوار که بیش از صدای گیتارم به من ، این من خسته آرامش می دهد . . فردایی بهتر را برایش آرزو دارم .
- سلام ؛ گفتی هوا سرد بود که با هم آشنا شدیم – ماه آذر . از آغاز ، مهربان و دوست داشتنی و خونگرم بودی ، من اما نمی دانستم زاده ی مرداد هستی ؛ مرداد همیشه برای من فصل عقرب ها بوده است . اما تو عقرب نبودی ، چون در سرمای زرد آذر ، گرمای سرخ عشق بخشیدی به برگ ها – برگ های همیشه خسته تن من . . صبوری و آرام بودنت ، همیشه برایم تعجب آور بود – هیچوقت نرنجیدی از زخم زبان ها ، شاید هم رنجیدی و به روی خود نیاوردی ؛ چون بزرگ بودی – چون مؤمن بودی و می دانم در این دنیای بد ، مؤمن بودن چقدر زجرآور و دردناک است .( ما بدون زنان خوب ، مردان کوچکیم ) این را نادر گفت ؛ هیچوقت به گفته هایش شک نکردم و تو اثبات این جمله بودی وهستی . . از دنیای غم انگیز عشق ، همه چیز می دانم ؛ اما از عشق ورزیدن نه ، هیچ نمی دانم و اینها با هم فاصله ها دارند . . به افکارت ، به پاکی ات ، به مهربانی ات ، به رنگ صدایت ، به یاور و مؤمن بودنت ، به صداقتت – گذشت و صبوری ات ، حتی به سرسختی و دل نباختنت ، به همه اینها عشق می ورزم – اما به سبک خودم ؛ به سبک غم های پایدار ، به سبک ریز نواختن ملودی های سرشار از احساس . جهت رود را وارونه شنا کردن هم ، خود ، سبکی است . (بیا وارونه شنا کنیم ) انسانهای موفق ، همیشه متفاوت بوده اند و تو متفاوتی ، چون مرا رام کردی ! متفاوت تر از یک برگ ، یک خنده ، یک کوه – حتی متفاوت تر از یک خنجر! حرف بی ریتم مرا می خوانی ، می فهمی ؛ شعر ها را دوست داری ، عشق ها را می شناسی ، غم ها را درک می کنی – درآغوش باران ، چتربسته قدم می زنی ؛ دل نمی بری ، ناز نمی کنی ، عشق نمی دزدی . نگرانی ، نگران ترک برداشتن احساسات ظریف من . با نفس باد می رقصی ، حجم قلبت به وسعت آبیهاست ، خلاصه یک دنیا شادابی و طراوت با خود داری و مهمتر اینکه ، هدیه می دهی ، تقسیم می کنی ، می بخشی . . . گاهی اوقات که به بی وزنی قاصدک می اندیشم – سنگینتر می شوم ! بی هوا می نویسم ، بی هوا زار می زنم ، بی هوا ، نفرین می کنم؛ بعد خنده ام می گیرداز بیهوده مردن در زمان – شمعی روشن می کنم و می گریم ! پیر شده ام ؛ و این دختر از روز اول جوانتر و شادابتر . حتما می گویی کدام دختر ؟ صبر داشته باش ، می گویم ؛ سال ها پیش مادر گوبلنی بافت ؛ گوبلن ، طرح دختری است که می خندد؛ بی ریا ، پاک ، معصوم می خندد . . مادر همیشه رنگ نگرانی است و من همیشه رنگ تنهایی ؛ خواستم بگویم : گوبلن ، ترا بیاد من می اندازد . . طرحی ساده و کامل از یک فرشته آسمانی. - دوست ندارم در جایگاه عام باشم ، شاید چون خاص هستی تا این ساعت با من مانده ای . . بعدش چه می شود ، می روی ، می روم – و یا می مانیم و با هم مسیر رود را برعکس شنا می کنیم ؟! نمی دانم ، نمی دانم . به رفتن که فکر می کنم ، زیباتر می نویسم ؛ ولی فرقی بین رفتن هاست . . این را بارها گفته ام - این را بارها نوشته ام . . . سماجتت را دوست دارم ؛ خنده هایت ، انعکاس نفس هایت که رنگ عشق نیستند و شهرت را ، بدون مردمش ! استثناء یعنی من ، یعنی تو که با من تا بحال مانده ای و نرنجیده ای . . می دانی ! همیشه منتظر بودم – منتظر پری رویاهایم ؛ نیامد ، هیچوقت نیامد . با خود گفتم : انتظار بس است ، بروم و پیدایش کنم . . رفتم ، اما نبود ؛ قصه ، فقط قصه بود و رویا فقط یک رویا . . اما تو نه قصه ای و نه رویا . . یک حقیقتی ولی کمی دور. دور . . دور . . . دورِ دور . . . . . دورِ دورِ دور . . . . . . نوشته شده توسط : پیام خلج 22 اسفند 1385
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 3:9 توسط پیام خلج Payam Khalajjj
|
|
||